زندگي به من نياموخت چگونه گريه كنم
تونيز به من اموختي چگونه دوستت بدارم
امابه من نياموختي چگونه تو را فراموش كنم
سهم من اين است ز مهر
دست به سر ماليدن و رفتن
کاش همين بود ولي نيست
درين کوي بي مهري و بي عشقي دل
دست به سرم کش ببوسم شايد
که ندارم زين بي مهري و غم
بس فرياد . دادو بي داد
که من فرد ز هر جا دور
ندارم سخني که بگويم رين افسانه عشق
تا ببافد داستاني زين پنبه عشق
عشق که نيست دل که نيست سخنم تلخ است
من بي مهر و محبت بگرفته ز ديار
تنها به کجا خواهم رفت . ره لغزان است
پاي من ز بي مهري انسانها چون يخ دل ميلرزد
گوشه چشم من به مهر خداست
اري اوست يار تنهايي تنها دل من
ديدن ارامش بخش است و بوييدن زيباست
کاش مي توانستم بنوشم جرعه اي ز شراب زيبايش
حيف و افسوس دريغا که من سيه کام
نبردم ز هيچ مطلب دلخواه بکام
ايستا . سايه دل سنگين است
سخنم بر موج کوه ميلرزد
کوه ايستاست بي قرار بر شرف خود
اب دل من تنها به سخنم ميلرزد
دل من دل نيست شراب مست است
مستي به ايام که نيست لحظه اي تلخ است
در به ايام گشا رخ ان يار نگر
که نگر همچون دل من تاريک است
من زايام نشنيدم سخن عشق
عشق که نيست دل که نيست سخنم تلخ است
( خوشبختي را در دور دست جستجو نكن ، چون بيشتر وقتها در كنار توست .)

